از تمام کسانی که میان اینجا نظر میدن و حتی نظر نمیدن تشکر میکنم
شرمنده عزیزان من وقت نمیکنم به وبلاگ همتون سر بزنم و وقتی آپ کردم
خبر بدم لطفا آی دی منو ادد کنید تا از این طریق از آپ وب من مطلع بشید
اگر کسی آپ کرد هم از طریقه یاهوو خبر کنه
با تشکر قربان شما داداش کوچیکتون محمد
mamali_7khat_e_rozegar
به دلیل اینکه پست قبلی خیلی طولانی بود این بار میخوام یه پست کوچولو بزارم![]()
یه آهنگ خیلی زیبا از علیرضا عصار با آهنگ سازیه شهرداد روحانی با همکاری ارکستر سمفونیک لندن
از آلبوم نهان مکن ۸۵ عصار که مقدمه ی این آهنگ متنش از شاهکار بینش پژوه و قسمت اصلیه آن
از: افشین یداللهی
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
در جهان فرمان کوروش اولین منشور بود ****سر به تعظیمش سراسر بابل و آشور بود
سینه اسپارت را تا قلب یونان چاک کرد ****پشت بخت النصر را سائیده و بر خاک کرد
ما از اسلاف همان خونیم از آن ریشه ایم****پاسدار نام پاک پارس تا همیشه ایم
شاهکار بینش پژوه
وقتی که ایران هست خلیج یعنی فارس تاریخ میلرزد از خشم قوم پارس
جز این اگر باشد خلیج آبی نیست بی سایه ایران سرابی بیش نیست
تا میهن کاوه تابوت ضحاک است این سرزمین از هر اهریمنی پاک است
صدها هزار آرش جان در کمان دارند تیری اگر کاریست این عاشقان دارند
وقتی هویت را در نام می جوید هر بی نشان ناچار صد یاوه می گوید
چیزی که درصلح است ازجنگ میخواهد قدرت اصالت نیست فرهنگ میخواهد
ما وارث کوروش فرزند جمشیدیم پیروز بی برده بت نپرســـــتـــــــــیدیم
چم ریشه ای دیرین درعشق وخون داریم ما در شب تاریخ تا صبح بیداریم
افشین یداللهی
برخي ذوالقرنين را به معناي ـ دو قرن ـ گرفته اند. به اين معني كه مردم را در حدود دو قرن يا دو نسل دعوت به حق نمود.
برخي نيز گفته اند: ذوالقرنين، يعني كسي كه بر شرق و غرب دنياي شناخته شده آن روز حكومت داشته است.
و نگرش ديگري در اين باره وجو دارد در آرامگاه کوروش پيکر تقديس از روح و « فروهر» کوروش را نيز به شکل فرشته اي ساخته بودند،که ذوالقرنين بوده و همانست که مي نويسند بر بالاي آن کتيبه اي داشته که نام کوروش بر آن نوشته بوده بالاي آرامگاهش مجسمه بالدار هنوز هست و ابولکام آزاد براساس همين مجسمه آنرا ذوالقرنين خوانده است و کوروش را همان ذوالقرنين ياد شده در قرآن دانسته است.در تورات هم به کوروش لقب عقاب شرق خطاب کرده اند.
ذوالقرنين اولين كسي است كه سد ساخته است و از آهن به نحو انبوه استفاده كرده است زيرا سدي كه او ساخته بود از آهن خالص ساخته شده بود.
در روايات آمده است كه گروهي از مردم نزد ذوالقرنين آمدند و از طائفه اي شرير و خونريز كه به « يأجوج و مأجوج ( همان قوم مغول که منگول است)» معروف است، به شكايت پرداختند و گفتند كه از آزار و اذيتهاي اين قوم به ستوده آمده اند. چه بهتر كه چاره اي براي در امان ماندن از دست آنها انديشيده شود. ذوالقرنين به استغاثه آنها جواب مثبت داد و براي آنها سدي از آهن ساخت تا از آزار و دست درازي آن قوم در امان باشند.
گفته شده است كه اين سد در مكاني كه از دو طرف با كوههاي سر به فلك كشيده محصور بود، ساخته شده است.اكنون سدي با همان مشخصات در گرجستان امروزي پيدا شده است و در تنگه داريال واقع است.
برخي با غرض يا به اشتباه اسکندر گجستيک (ملعون) را ذوالقرنين مي دانند ليكن اين معني با لسان قرآن سازش ندارد. چون نخست قرآن ميگويد ذوالقرنين مؤمن به خدا و روز قيامت بوده است و دين او دين توحيد بوده است؛ ولي ما ميدانيم كه إسكندر مشرك بوده و در تاريخ آمده است كه ذبيحة خود را براي ستارة مشتري ذبح نموده است.
و دوم قرآن ذوالقرنين را مرد صالح از عباد خدا و صاحب عدل و رفق ميشمارد؛ و تاريخ براي إسكندر خلاف آنرا بيان ميكند.
و سوم اينکه در هيچيك از تواريخ نيامده است كه إسكندر مقدوني سدّ يأجوج و مأجوج را بنا كرده باشد.همان سدي با همان مشخصات در گرجستان امروزي پيدا شده است و در تنگه داريال واقع است.به هر حال از ذوالقرنين در قرآن به عنوان شخصيتي دادگستر و بشردوست ياد شده است.ودر تمام نوشته هايي که از زمان باستان چه در کتابهاي ديني چه کتابهاي غير ديني آمده کوروش را فردي دادگستر و بشر دوست و کسي که اولين بيانيه حقوق بشر را گفته و کتيبه اش هنوز موجود مي باشد حال در زير ترجمه سوره کهف آيه 83 تا 98 که درباره ذوالقرنين است را مي آورم و سپس تفسير اين آيه ها را که مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان مي آورم صفحه آن هم مشخص است مي توانيد در اين گرانقدر مطالعه فرماييد دوتا از فروع دين ما تولي و تبري است که يعني دوست داشتن دوستان خدا و دشمن داشتن دشمنان خدا است چون کوروش بزرگ دوست خدا فردي بود که احکام الهي را در زمين جاري مي کرد و در واقع خليفه الله در زمين بود بايد مورد احترام همگي ما باشد و مقامش را گرامي داريم و نگذاريم آرامگاهش از بين برود همانطور که مي دانيم دارند سد سيوند را درست مي کنند و تنگه بلاعي که کلا مي رود زير آب و ممکن به مرور زمان آرامگاه کوروش به مرور زمان بر اثر نم و رطوبت و يا حتا سيل از بين برود هم يادمانهاي باستاني ما از بين مي رود هم سمبل مليت و هويتمان و هم سمبل يک فرد نيک انديش ار نظر کتابهاي آسماني مانند تورات و قرآن که به سمبل و زيارتگاه عاشقان است از بين مي رود ما چه جوري مي توانيم وقتي نوتوانستيم اين ميراث و امانت گذشتگان را حفظ و نگهداري کنيم به آيندگان و تمام انسانهاي دنيا پاسخ دهيم اين مجموعه تنها براي ايران نيست اين ميراثي است براي کل بشر . مهرش افزون پيوسته ي ايران و ايرانش هميشه جاويد باد. درود بر روان پاکش.
ترجمه آيه ها
و از تو از ذو القرنين مي پرسند . بگو : براى شما از او خبرى خواهم خواند ) 83 ( .
ما به او در زمين تمكين و قدرت داديم و از هر چيز وسيلهاى عطا كرديم ) 84 ( .
پس راهى را تعقيب كرد ) 85 ( .
چون به غروبگاه آفتاب رسيد آن را ديد كه در چشمهاى گلآلود فرو مىرود و نزديك چشمه گروهى را يافت
گفتيم اى ذو القرنين يا عذاب مىكنى يا ميان آن طريقهاى نيكو پيش مىگيرى ) 86 ( .
گفت : هر كه ستم كند زود باشد كه عذابش كنيم و پس از آن سوى پروردگارش برند و سخت عذابش كند ) 87 ( .
و هر كه ايمان آورد و كار شايسته كند پاداش نيك دارد و او را فرمان خويش كارى آسان گوييم ) 88 ( .
و آنگاه راهى را دنبال كرد ) 89 ( .
تا به طلوعگاه خورشيد رسيد و آن را ديد كه بر قومى طلوع مىكند كه ايشان را در مقابل آفتاب پوششى ندادهايم ) 90 ( .
چنين بود و ما از آن چيزها كه نزد وى بود به طور كامل خبر داشتيم ) 91 ( .
آنگاه راهى را دنبال كرد ) 92 ( .
تا وقتى ميان دو كوه رسيد مقابل آن قومى را يافت كه سخن نمىفهميدند ) 93 ( .
گفتند : اى ذو القرنين ياجوج و ماجوج در اين سرزمين تباهكارند آيا براى تو خراجى مقرر داريم كه ميان ما و آنها سدى بنا كنى ) 94 ( .
گفت : آن چيزها كه پروردگارم مرا تمكن و قدرتي آن را داده از خراج شما بهتر است اما مرا به نيرو كمك دهيد تا ميان شما و آنها حائلى كنم ) 95 ( .
قطعات آهن پيش من آريد تا چون ميان دو ديواره پر شد گفت : بدميد تا آن را بگداخت گفت : روى گداخته نزد من آريد تا بر آن بريزم ) 96 ( .
پس نتوانستند بر آن بالا روند ، و نتوانستند آن را نقب زنند ) 97 ( .
گفت : اين رحمتى از جانب پروردگار من است و چون وعده پروردگارم بيايد آن را هموار سازد و به پيمان خود عمل کند و آن سد را متلاشي و پاره پاره گرداند (98)
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 503
وحينا و آيه انزله بعلمه و آيه و احاط بما لديهم مىباشد ، يعنى هر چه مىكرد بدون اطلاع ما نبود .
بعضى از مفسرين گفتهاند : آيه مورد بحث در مقام تعظيم امر ذو القرنين است ، مىخواهد بفرمايد جز خدا كسى به دقائق و جزئيات كار او پى نمىبرد ، و يا در مقام به شگفتى واداشتن شنونده است از زحماتى كه وى در اين سفر تحمل كرده ، و اينكه مصائب و شدائدى كه ديده همه در علم خدا هست و چيزى بر او پوشيده نيست .
و يا در مقام تعظيم آن سببى است كه دنبال كرده .
ولى آنچه ما در معنايش گفتيم وجيهتر است .
ثم اتبع سببا حتى اذا بلغ بين السدين ... كلمه سد به معناى كوه و هر چيزى است كه راه را بند آورد ، و از عبور جلوگيرى كند .
و گويا مراد از دو سد در اين آيه دو كوه باشد .
و در جمله وجد من دونهما قوما مراد از من دونهما نقطهاى نزديك به آن دو كوه است .
و جمله لا يكادون يفقهون قولا كنايه از سادگى و بساطت فهم آنان است .
و چه بسا گفتهاند : كنايه از عجيب و غريب بودن لغت و زبان آنان باشد ، كه گويا از لغت ذو القرنين و مردمش بيگانه بودهاند ولى اين قول بعيد است .
قالوا يا ذا القرنين ان ياجوج و ماجوج مفسدون ... .
ظاهر اين است كه گويندگان اين حرف همان قومى باشند كه ذو القرنين آنان را در نزديكى دو كوه بيافت .
و ياجوج و ماجوج دو طائفه از مردم بودند كه از پشت آن كوه به اين مردم حمله مىكردند ، و قتل عام و غارت راه انداخته اسير مىنمودند .
دليل بر همه اينها سياق آيه است كه تماما ضمير عاقل به آنان برگردانده شده و ) نيز ( عمل سد كشيدن بين دو كوه ، و غير از اينها .
فهل نجعل لك خرجا - كلمه خرج به معناى آن چيزى است كه براى مصرف شدن در حاجتى از حوائج ، از مال انسان خارج مىگردد .
قوم مذكور پيشنهاد كردند كه مالى را از ايشان بگيرد و ميان آنان و ياجوج و ماجوج سدى ببندد كه مانع از تجاوز آنان بشود .
قال ما مكنى فيه ربى خير فاعينونى بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما .
اصل كلمه مكنى ، مكننى بوده و دو نون در هم ادغام شده به اين صورت در
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 505
و در جمله حتى اذا ساوى بين الصدفين قال انفخوا اختصار به حذف به كار رفته ، و تقدير آن : فاعانوه بقوة و آتوه ما طلبه منهم فبنى لهم السد و رفعه حتى اذا سوى بين الصدفين قال انفخوا - او را به قوه و نيرو مدد كرده ، و آنچه خواسته بود برايش آوردند ، پس سد را برايشان بنا كرده بالا برد ، تا ميان دو كوه را پر كرد و گفت حالا در آن بدميد .
و ظاهرا جمله قال انفخوا از باب اعراض از متعلق فعل به خاطر دلالت بر خود فعل است .
و مقصود اين است كه دمهاى آهنگرى را بالاى سد نصب كنند ، تا آهنهاى داخل سد را گرم نمايند ، و سرب ذوب شده را در لابلاى آن بريزند .
و در جمله حتى اذا جعله نارا قال ... حذف و ايجازى به كار رفته ، و تقدير آن اين است كه : فنفخ حتى اذا جعله نارا - دميد تا آنكه دميده شده را و يا آهن را آتش كرد بدين معنى كه : آن را مانند آتش سرخ و داغ كرد .
و بنا بر اين ، عبارت آن را آتش كرد از باب استعاره است .
قال اتونى افرغ عليه قطرا - يعنى براى من قطر بياوريد تا ذوب نموده روى آن بريزم و لابلاى آن را پر كنم ، تا سدى تو پر شود ، و چيزى در آن نفوذ نكند .
فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقبا .
كلمه اسطاع و استطاع به يك معنا است .
و ظهور به معناى علو و استيلاء است .
و نقب به معناى سوراخ كردن است .
راغب در مفردات گفته : نقب در ديوار و پوست به منزله نقب در چوب است ، ) يعنى نقب در سوراخ كردن ديوار و پوست ، و نقب در سوراخ كردن چوب به كار مىرود ( .
ضميرهاى جمع به ياجوج و ماجوج برمىگردد .
در اين جمله نيز حذف و ايجاز به كار رفته و تقدير آن : فبنى السد فما استطاع ياجوج و ماجوج ان يعلوه لارتفاعه و ما استطاعوا ان ينقبوه لاستحكامه مىباشد ، يعنى بعد از آنكه سد را ساخت ياجوج و ماجوج نتوانستند به بالاى آن بروند ، چون بلند بود ، و نيز به سبب محكمى نتوانستند آن را سوراخ كنند .
قال هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا كلمه دكاء از دك به معناى شدت كوبيدن است .
و در اينجا مصدر و به معناى اسم مفعول است .
بعضى گفتهاند : مراد شتر دكاء يعنى بىكوهان است ، و اگر اين باشد آنوقت به طورى كه گفته شده استعارهاى از خرابى سد خواهد بود .
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 506
قال هذا رحمة من ربى - يعنى ذو القرنين - بعد از بناى سد - گفت : اين سد خود رحمتى از پروردگار من بود ، يعنى نعمت و سپرى بود كه خداوند با آن اقوامى از مردم را از شر ياجوج و ماجوج حفظ فرمود .
فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء - در اين جمله نيز حذف و ايجاز به كار رفته ، و تقدير آن چنين است : و اين سد و اين رحمت تا آمدن وعده پروردگار من باقى خواهد ماند ، وقتى وعده پروردگار من آمد آن را در هم مىكوبد و با زمين يكسان مىكند .
و مقصود از وعده يا وعدهاى است كه خداى تعالى در خصوص آن سد داده بوده كه به زودى يعنى در نزديكىهاى قيامت آن را خرد مىكند ، در اين صورت وعده مزبور پيشگويى خدا بوده كه ذو القرنين آن را خبر داده .
و يا همان وعدهاى است كه خداى تعالى در باره قيام قيامت داده ، و فرموده : كوهها همه در هم كوبيده گشته دنيا خراب مىشود .
و تركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض ... از ظاهر سياق برمىآيد كه ضمير جمع هم به ناس برگردد ، و مؤيد اين احتمال اين است كه ضمير در جمعناهم نيز به طور قطع به ناس برمىگردد ، و چون همه ضميرها يكى است پس آن نيز بايد به ناس برگردد .
در جمله بعضهم يومئذ يموج فى بعض استعارهاى به كار رفته ، و مراد اين است كه : در آن روز از شدت ترس و اضطراب آنچنان آشفته مىشوند كه دريا در هنگام طوفان آشفته مىشود ، و مانند آب دريا به روى هم مىريزند و يكديگر را از خود مىرانند ، در نتيجه نظم و آرامش جاى خود را به هرج و مرج مىدهد ، و پروردگارشان از ايشان اعراض نموده رحمتش شامل حالشان نمىشود و ديگر به اصلاح وضعشان عنايتى نمىكند .
پس اين آيه به منزله تفصيل همان اجمالى است كه ذو القرنين در كلام خود اشاره كرده و گفته بود : فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و نظير تفصيلى است كه در جاى ديگر آمده كه : حتى اذا فتحت ياجوج و ماجوج و هم من كل حدب ينسلون و اقترب الوعد الحق فاذا هى شاخصة ابصار الذين كفروا يا ويلنا قد كنا فى غفلة من هذا بل كنا ظالمين و بهر تقدير
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 514
رسيد ، آنگاه در باره آن كوه دارد كه كوهى است سبز و محيط بر همه دنيا ، و سبزى آسمان هم از رنگ آن است .
و از آن جمله اختلافى است كه در باره محل سد ذو القرنين هست .
در بعضى از روايات آمده كه در مشرق است . و در بعضى ديگر آمده كه در شمال است .
و در پىريزىاش آن قدر زمين را كندند كه به آب رسيدند ، و در درون سد صخرههاى عظيم ، و به جاى گل مس ذوب شده ريختند تا به كف زمين رسيدند از آنجا به بالا را با قطعههاى آهن و مس ذوب شده پر كردند ، و در لابلاى آن رگهاى از مس زرد به كار بردند كه چون جامه راه راه رنگارنگ گرديد .
و از آن جمله اختلاف روايات است در وصف ياجوج و ماجوج . از نژاد ترك (مغول)در زمين فساد مىكردند .
ذو القرنين سدى را كه ساخت براى همين بود كه راه رخنه آنان را ببندد .
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 522
گفتارى پيرامون داستان ذو القرنين بحثى قرآنى و تاريخى در چند فصل
1 -
داستان ذو القرنين در قرآنقرآن در خصوص ذو القرنين هم اكتفا به ذكر سفرهاى سهگانه او كرده ، اول رحلتش به مغرب تا آنجا كه به محل فرو رفتن خورشيد رسيده و ديده است كه آفتاب در عين حمئة و يا حاميه فرو مىرود ، و در آن محل به قومى برخورده است .
و رحلت دومش از مغرب به طرف مشرق بوده ، تا آنجا كه به محل طلوع خورشيد رسيده ، و در آنجا به قومى برخورده كه خداوند ميان آنان و آفتاب ساتر و حاجبى قرار نداده .
و رحلت سومش تا به موضع بين السدين بوده ، و در آنجا به مردمى برخورده كه به هيچ وجه حرف و كلام نمىفهميدند و چون از شر ياجوج و ماجوج شكايت كردند ، و پيشنهاد كردند كه هزينهاى در اختيارش بگذارند و او بر ايشان ديوارى بكشد ، تا مانع نفوذ ياجوج و ماجوج در بلاد آنان باشد .
او نيز پذيرفته و وعده داده سدى بسازد كه ما فوق آنچه آنها آرزويش را مىكنند بوده باشد ، ولى از قبول هزينه خوددارى كرده است و تنها از ايشان نيروى انسانى خواسته است .
آنگاه از همه خصوصيات بناى سد تنها اشارهاى به رجال و قطعههاى آهن و دمهاى كوره و قطر نموده است .
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 523
خصوصيت اينكه او مردى مؤمن به خدا و روز جزاء و متدين به دين حق بوده كه بنا بر نقل قرآن كريم گفته است : هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا و نيز گفته : اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يرد الى ربه فيعذبه عذابا نكرا و اما من آمن و عمل صالحا ... گذشته از اينكه آيه قلنا يا ذا القرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا كه خداوند اختيار تام به او مىدهد ، خود شاهد بر مزيد كرامت و مقام دينى او مىباشد ، و مىفهماند كه او به وحى و يا الهام و يا به وسيله پيغمبرى از پيغمبران تاييد مىشده ، و او را كمك مىكرده .
خصوصيت سوم اينكه او از كسانى بوده كه خداوند خير دنيا و آخرت را برايش جمع كرده بود .
اما خير دنيا ، براى اينكه سلطنتى به او داده بود كه توانست با آن به مغرب و مشرق آفتاب برود ، و هيچ چيز جلوگيرش نشود بلكه تمامى اسباب مسخر و زبون او باشند .
و اما آخرت ، براى اينكه او بسط عدالت و اقامه حق در بشر نموده به صلح و عفو و رفق و كرامت نفس و گستردن خير و دفع شر در ميان بشر سلوك كرد ، كه همه اينها از آيه انا مكنا له فى الارض و اتيناه من كل شىء سببا استفاده مىشود .
علاوه بر آنچه كه از سياق داستان بر مىآيد كه چگونه خداوند نيروى جسمانى و روحانى به او ارزانى داشته است .
جهت چهارم اينكه به جماعتى ستمكار در مغرب برخورد و آنان را عذاب نمود .
جهت پنجم اينكه سدى كه بنا كرده در غير مغرب و مشرق آفتاب بوده ، چون بعد از آنكه به مشرق آفتاب رسيده پيروى سببى كرده تا به ميان دو كوه رسيده است ، و از مشخصات سد او علاوه بر اينكه گفتيم در مشرق و مغرب عالم نبوده اين است كه ميان دو كوه ساخته شده ، و اين دو كوه را كه چون دو ديوار بودهاند به صورت يك ديوار ممتد در آورده است .
و در سدى كه ساخته پارههاى آهن و قطر به كار رفته ، و قطعا در تنگنائى بوده كه آن تنگنا رابط ميان دو قسمت مسكونى زمين بوده است .
2 -
داستان ذو القرنين و سد و ياجوج و ماجوج از نظر تاريخمورخان باستان هيچ يك در اخبار خود پادشاهى را كه نامش ذو القرنين و يا شبيه به آن باشدنام نبردهاند
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 524
.
و نيز اقوامى به نام ياجوج و ماجوج و سدى كه منسوب به ذو القرنين باشد نام نبردهاند .
بله به بعضى از پادشاهان حمير از اهل يمن اشعارى نسبت دادهاند كه به عنوان مباهات نسبت خود را ذكر كرده و يكى از پدران خود را كه سمت پادشاهى تبع داشته را به نام ذو القرنين اسم برده و در سرودههايش اين را نيز سروده كه او به مغرب و مشرق عالم سفر كرد و سد ياجوج و ماجوج را بنا نمود ، كه به زودى در فصول آينده مقدارى از آن اشعار به نظر خواننده خواهد رسيد .
و نيز ذكر ياجوج و ماجوج در مواضعى از كتب عهد عتيق آمده .
از آن جمله در اصحاح دهم از سفر تكوين تورات : اينان فرزندان دودمان نوحاند : سام و حام و يافث كه بعد از طوفان براى هر يك فرزندانى شد ، فرزندان يافث عبارت بودند از جومر و ماجوج و ماداى و باوان و نوبال و ماشك و نبراس .
و در كتاب حزقيال اصحاح سى و هشتم آمده : خطاب كلام رب به من شد كه مىگفت : اى فرزند آدم روى خود متوجه جوج سرزمين ماجوج رئيس روش ماشك و نوبال ، كن ، و نبوت خود را اعلام بدار و بگو آقا و سيد و رب اين چنين گفته : اى جوج رئيس روش ماشك و نوبال ، عليه تو برخاستم ، تو را برمىگردانم و دهنههائى در دو فك تو مىكنم ، و تو و همه لشگرت را چه پياده و چه سواره بيرون مىسازم ، در حالى كه همه آنان فاخرترين لباس بر تن داشته باشند ، و جماعتى عظيم و با سپر باشند همهشان شمشيرها به دست داشته باشند ، فارس و كوش و فوط با ايشان باشد كه همه با سپر و كلاهخود باشند ، و جومر و همه لشگرش و خانواده نوجرمه از اواخر شمال با همه لشگرش شعبههاى كثيرى با تو باشند .
مىگويد : به همين جهت اى پسر آدم بايد ادعاى پيغمبرى كنى و به جوج بگويى سيد رب امروز در نزديكى سكناى شعب اسرائيل در حالى كه در امن هستند چنين گفته : آيا نمىدانى و از محلت از بالاى شمال مىآيى .
و در اصحاح سى و نهم داستان سابق را دنبال نموده مىگويد : و تو اى پسر آدم براى جوج ادعاى پيغمبرى كن و بگو سيد رب اينچنين گفته : اينك من عليه توام اى جوج اى رئيس روش ماشك و نوبال و اردك و اقودك ، و تو را از بالاهاى شمال بالا مىبرم ، و به كوههاى اسرائيل مىآورم ، و كمانت را از دست چپت و تيرهايت را از دست راستت مىزنم ، كه بر كوههاى اسرائيل بيفتى ، و همه لشگريان و شعوبى كه با تو هستند بيفتند ، آيا مىخواهى خوراك مرغان كاشر از هر نوع و وحشىهاى بيابان شوى ؟ بر روى زمين بيفتى ؟ چون من به كلام سيد رب سخن گفتم ، و آتشى بر ماجوج و بر ساكنين در جزائر ايمن مىفرستم ، آن وقت
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 526
بعضى از مورخين گفتهاند كه ياجوج و ماجوج امتهائى بودهاند كه در قسمت شمالى آسيا از تبت و چين گرفته تا اقيانوس منجمد شمالى و از ناحيه غرب تا بلاد تركستان زندگى مىكردند اين قول را از كتاب فاكهة الخلفاء و تهذيب الاخلاق ابن مسكويه ، و رسائل اخوان الصفاء ، نقل كردهاند .
و همين خود مؤيد آن احتمالى است كه قبلا تقويتش كرديم ، كه سد مورد بحث يكى از سدهاى موجود در شمال آسيا فاصل ميان شمال و جنوب است .
3 -
ذو القرنين كيست و سدش كجا است ؟مورخين و ارباب تفسير در اين باره اقوالى بر حسب اختلاف نظريهشان در تطبيق داستان دارند : الف - به بعضى از مورخين نسبت مىدهند كه گفتهاند : سد مذكور در قرآن همان ديوار چين است .
آن ديوار طولانى ميان چين و مغولستان حائل شده ، و يكى از پادشاهان چين به نام شينهوانكتى آن را بنا نهاده ، تا جلو هجومهاى مغول را به چين بگيرد .
طول اين ديوار سه هزار كيلومتر و عرض آن 9 متر و ارتفاعش پانزده متر است ، كه همه با سنگ چيده شده ، و در سال 264 قبل از ميلاد شروع و پس از ده و يا بيست سال خاتمه يافته است ، پس ذو القرنين همين پادشاه بوده .
و ليكن اين مورخين توجه نكردهاند كه اوصاف و مشخصاتى كه قرآن براى ذو القرنين ذكر كرده و سدى كه قرآن بنايش را به او نسبت داده با اين پادشاه و اين ديوار چين تطبيق نمىكند ، چون در باره اين پادشاه نيامده كه به مغرب اقصى سفر كرده باشد ، و سدى كه قرآن ذكر كرده ميان دو كوه واقع شده و در آن قطعههاى آهن و قطر ، يعنى مس مذاب به كار رفته ، و ديوار بزرگ چين كه سه هزار كيلومتر است از كوه و زمين همينطور ، هر دو مىگذرد و ميان دو كوه واقع نشده است ، و ديوار چين با سنگ ساخته شده و در آن آهن و قطرى به كارى نرفته .
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 529
و برخي اسکند را ذوالقرنين ناميده اند که نمي تواند درست باشد چون ذوالقرنين مؤمن به خدا و روز جزا بوده و خلاصه دين توحيد داشته در حالى كه اسكندر مردى مشرک بوده ، همچنان كه قربانى كردنش براى مشترى ، خود شاهد آن است .
و نيز قرآن كريم فرموده ذو القرنين يكى از بندگان صالح خدا بوده و به عدل و رفق مدارا مىكرده و تاريخ براى اسكندر خلاف اين را نوشته است .
وسوم آنکه در هيچ يك از تواريخ آنان نيامده كه اسكندر مقدونى سدى به نام سد ياجوج و ماجوج به آن اوصافى كه قرآن ذكر فرموده ساخته باشد .
و در كتاب البداية و النهايه در باره ذو القرنين گفته : اسحاق بن بشر از سعيد بن بشير از قتاده نقل كرده كه اسكندر همان ذو القرنين است ، و پدرش اولين قيصر روم بوده ، و از دودمان سام بن نوح بوده است .
و اما ذو القرنين دوم اسكندر پسر فيلبس بوده است .
) آنگاه نسب او را به عيص بن اسحاق بن ابراهيم مىرساند و مىگويد : ( او مقدونى يونانى مصرى بوده ، و آن كسى بوده كه شهر اسكندريه را ساخته ، و تاريخ بنايش تاريخ رايج روم گشته ، و از اسكندر ذو القرنين به مدت بس طولانى متاخر بوده .
و دومى نزديك سيصد سال قبل از مسيح بوده ، و ارسطاطاليس حكيم وزيرش بوده ، و همان كسى بوده كه دارا پسر دارا را كشته ، و ملوك فارس را ذليل ، و سرزمينشان را لگدكوب نموده است .
در دنباله كلامش مىگويد ودرتخت جمشيد (پارسه ) پس از حمله و شکست ايرانيان کلي فجايع و کارهاي غير انساني قتل خونريزي هتک و ... انجام داده و ضمنا مردى مشرك و وزيرش مردى فيلسوف بوده ، و ميان دو عصر آنها نزديك دو هزار سال فاصله بوده است ، پس اين كجا و آن كجا ؟ نه بهم شبيهند ، و نه با هم برابر ، مگر كسى بسيار كودن باشد كه ميان اين دو اشتباه كند .
بنا بر آنچه مقريزى آورده گفتار در دو جهت باقى مىماند .
يكى اينكه اين ذو القرنين كه تبع حميرى است سدى كه ساخته در كجا است ؟ .
دوم اينكه آن امت مفسد در زمين كه سد براى جلوگيرى از فساد آنها ساخته شده چه امتى بودهاند ؟ و آيا اين سد يكى از همان سدهاى ساخته شده در يمن ، و يا پيرامون يمن ، از قبيل سد مارب است يا نه ؟ چون سدهايى كه در آن نواحى ساخته شده به منظور ذخيره ساختن آب براى آشاميدن ، و يا زراعت بوده است ، نه براى جلوگيرى از كسى .
علاوه بر اينكه در هيچ يك آنها قطعههاى آهن و مس گداخته به كار نرفته ، در حالى كه قرآن سد ذو القرنين را اينچنين معرفى نموده .
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 534 .
و آيا در يمن و حوالى آن امتى بوده كه بر مردم هجوم برده باشند ، با اينكه همسايگان يمن غير از امثال قبط و آشور و كلدان و ... كسى نبوده ، و آنها نيز همه ملتهايى متمدن بودهاند ؟ .
يكى از بزرگان و محققين معاصر ما اين قول را تاييد كرده ، و آن را چنين توجيه مىكند : ذو القرنين مذكور در قرآن صدها سال قبل از اسكندر مقدونى بوده ، پس او اين نيست ، بلكه اين يكى از ملوك صالح ، از پيروان اذواء از ملوك يمن بوده ، و از عادت اين قوم اين بوده كه خود را با كلمه ذى لقب مىدادند ، مثلا مىگفتند : ذى همدان ، و يا ذى غمدان ، و يا ذى المنار ، و ذى الاذغار و ذى يزن و امثال آن .
و اين ذو القرنين مردى يکتاپرست ، عادل ، نيكو سيرت ، قوى ، و داراى هيبت و شوكت بوده ، و با لشگرى بسيار انبوه به طرف مغرب رفته ، نخست بر مصر و سپس بر ما بعد آن مستولى شده ، و آنگاه همچنان در كناره درياى سفيد به سير خود ادامه داده تا به ساحل اقيانوس غربى رسيده ، و در آنجا آفتاب را ديده كه در عينى حمئة و يا حاميه فرو مىرود .
سپس از آنجا رو به مشرق نهاده ، و در مسير خود آفريقا را بنا نهاده .
مردى بوده بسيار حريص و خبره در بنائى و عمارت .
و همچنان سير خود را ادامه داده تا به شبه جزيره و صحراهاى آسياى وسطى رسيده ، و از آنجا به تركستان ، و ديوار چين برخورده ، و در آنجا قومى را يافته كه خدا ميان آنان و آفتاب ساترى قرار نداده بود .
سپس به طرف شمال متمايل و منحرف گشته ، تا به مدار السرطان رسيده ، و شايد همانجا باشد كه بر سر زبانها افتاده كه وى به ظلمات راه يافته است .
اهل اين ديار از وى درخواست كردهاند كه برايشان سدى بسازد تا از رخنه ياجوج و ماجوج در بلادشان ايمن شوند ، چون يمنىها - و مخصوصا ذو القرنين - معروف به تخصص در ساختن سد بودهاند ، لذا ذو القرنين براى آنان سدى بنا نهاده است .
حال اگر محل اين سد همان محل ديوار چين باشد ، كه فاصله ميان چين و مغول است ، ناگزير بايد بگوئيم قسمتى از آن ديوار بوده كه خراب شده ، و وى آن را ساخته است ، و اگر اصل ديوار چنين نباشد ، چون اصل آن را بعضى از ملوك چين قبل اين تاريخ ساخته بودهاند كه ديگر اشكالى باقى نمىماند .
و به طورى كه مىگويند از جمله بناهايى كه
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 541
است ، و نهر ديگرى است كه از تفليس عبور مىكند به نام كر .
و داستان اين سد را يوسف ، مورخ يهودى در آنجا كه سرگذشت سياحت خود را در شمال قفقاز مىآورد ذكر كرده است .
و اگر سد مورد بحث كه كورش ساخته عبارت از ديوار باب الابواب باشد كه در كنار درياي مازندران واقع است نبايد يوسف مورخ آن را در تاريخ خود بياورد ، زيرا در روزگار او هنوز ديوار باب الابواب ساخته نشده بود ، چون اين ديوار را به خسرو انوشيروان نسبت مىدهند و يوسف قبل از خسرو مىزيسته و به طورى كه گفتهاند در قرن اول ميلادى بوده است .
علاوه بر اين كه سد باب الابواب قطعا غير سد ذو القرنينى است كه در قرآن آمده ، براى اينكه در ديوار باب الابواب آهن به كار نرفته .
و اما ياجوج و ماجوج : بحث از تطورات حاكم بر لغات و سيرى كه زبانها در طول تاريخ كرده ما را بدين معنا رهنمون مىشود كه ياجوج و ماجوج همان مغوليان بودهاند ، چون اين دو كلمه به زبان چينى منگوك و يا منچوك است ، و معلوم مىشود كه دو كلمه مذكور به زبان عبرانى نقل شده و ياجوج و ماجوج خوانده شده است ، و در ترجمههائى كه به زبان يونانى براى اين دو كلمه كردهاند گوك و ماگوك مىشود ، و شباهت تامى كه ما بين ماگوك و منگوك هست حكم مىكند بر اينكه كلمه مزبور همان منگوك چينى است همچنانكه منغول و مغول نيز از آن مشتق و نظائر اين تطورات در الفاظ آنقدر هست كه نمىتوان شمرد .
پس ياجوج و ماجوج مغول هستند و مغول امتى است كه در شمال شرقى آسيا زندگى مىكنند ، و در اعصار قديم امت بزرگى بودند كه مدتى به طرف چين حملهور مىشدند و مدتى از طريق داريال قفقاز به سرزمين ارمنستان و شمال ايران و ديگر نواحى سرازير مىشدند ، و مدتى ديگر يعنى بعد از آنكه سد ساخته شد به سمت شمال اروپا حمله مىبردند ، و اروپائيان آنها را سيت مىگفتند .
و از اين نژاد گروهى به روم حملهور شدند كه در اين حمله دولت روم سقوط كرد .
در سابق گفتيم كه از كتب عهد عتيق هم استفاده مىشود كه اين امت مفسد از سكنه اقصاى شمال بودند .
اين بود خلاصهاى از كلام ابو الكلام ، كه هر چند بعضى از جوانبش خالى از اعتراضاتى نيست ، ليكن از هر گفتار ديگرى انطباقش با آيات قرآنى روشنتر و قابل قبولتر است .
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 542
- مفسرين و مورخين در بحث پيرامون اين داستان دقت و كنكاش زيادى كرده و سخن در اطراف آن به تمام گفتهاند ، و بيشترشان برآنند كه ياجوج و ماجوج امتى بسيار بزرگ بودهاند كه در شمال آسيا زندگى مىكردهاند ، و جمعى از ايشان اخبار وارد در قرآن كريم را كه در آخر الزمان خروج مىكنند و در زمين افساد مىكنند ، بر هجوم تاتار در نصف اول از قرن هفتم هجرى بر مغرب آسيا تطبيق كردهاند ، زيرا همين امت در آن زمان خروج نموده در خونريزى و ويرانگرى زرع و نسل و شهرها و نابود كردن نفوس و غارت اموال و فجايع افراطى نمودند كه تاريخ بشريت نظير آن را سراغ ندارد .
مغولها اول سرزمين چين را در نور ديده آنگاه به تركستان و ايران و عراق و شام و قفقاز تا آسياى صغير روى آورده آنچه آثار تمدن سر راه خود ديدند ويران كردند و آنچه شهر و قلعه در مقابلشان قرار مىگرفت نابود مىساختند ، از آن جمله سمرقند و بخارا و خوارزم و مرو و نيشابور و رى و غيره بود ، در شهرهائى كه صدها هزار نفوس داشت در عرض يك روز يك نفر نفسكش را باقى نگذاشتند و از ساختمانهايش اثرى نماند حتى سنگى روى سنگ باقى نماند .
بعد از ويرانگرى اين شهرها به بلاد خود برگشتند ، و پس از چندى دوباره به راه افتاده اهل بولونيا و بلاد مجر را نابود كردند و به روم حملهور شده و آنها را ناگزير به دادن جزيه كردند فجايعى كه اين قوم مرتكب شدند از حوصله شرح و تفصيل بيرون است .
مفسرين و مورخين كه گفتيم اين حوادث را تحرير نمودهاند از قضيه سد به كلى سكوت كردهاند .
در حقيقت به خاطر اينكه مساله سد يك مساله پيچيدهاى بوده لذا از زير بار تحقيق آن شانه خالى كردهاند ، زيرا ظاهر آيه فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقبا قال هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا و تركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض ... به طورى كه خود ايشان تفسير كردهاند اين است كه اين امت مفسد و
ترجمة الميزان ج : 13 ص : 544
مؤيد اين معنا سياق آيه : حتى اذا فتحت ياجوج و ماجوج و هم من كل حدب ينسلون است كه خبر از هجوم ياجوج و ماجوج مىدهد و اسمى از سد نمىبرد .
البته كلمه دك يك معناى ديگر نيز دارد ، و آن عبارت از دفن است كه در صحاح گفته : دككت الركى اين است كه من چاه را با خاك دفن كردم .
و باز معناى ديگرى دارد ، و آن اين است كه كوه به صورت تلهاى خاك در آيد ، كه باز در صحاح گفته : تدكدكت الجبال يعنى كوهها تلهائى از خاك شدند ، و مفرد آن دكاء مىآيد .
بنا بر اين ممكن است احتمال دهيم كه سد ذو القرنين كه از بناهاى عهد قديم است به وسيله بادهاى شديد در زمين دفن شده باشد ، و يا سيلهاى مهيب آبرفتهائى جديد پديد آورده و باعث وسعت درياها شده در نتيجه سد مزبور غرق شده باشد كه براى بدست آوردن اينگونه حوادث جوى بايد به علم ژئولوژى مراجعه كرد .
پس ديگر جاى اشكالى باقى نمىماند ، و ليكن با همه اين احوال وجه قبلى موجهتر است - و خدا بهتر مىداند .
تفسير نمونه ج : 12 رويه هاي (صفحه هاي) : 338 و 532 و 532 و 551 و 552
تفسير : سد ذو القرنين چگونه ساخته شد ؟
آيات فوق به يكى ديگر از سفرهاى ذو القرنين اشاره كرده مىگويد : بعد از اين ماجرا باز از اسباب مهمى كه در اختيار داشت بهره گرفت همچنان راه خود ادامه داد تا به ميان دو كوه رسيد ، و در آنجا گروهى غير از آن دو گروه سابق يافت كه هيچ سخنى را نمىفهميدند اشاره به اينكه او به يك منطقه كوهستانى رسيد و در آنجا جمعيتى ) غير از دو جمعيتى كه در شرق و غرب يافته بود ( مشاهده كرد كه از نظر تمدن در سطح بسيار پائينى بودند ، چرا كه يكى از روشنترين نشانههاى تمدن انسانى ، همان سخن گفتن او است .
بعضى نيز اين احتمال را دادهاند كه منظور از جمله لا يكادون يفقهون قولا اين نيست كه آنها به زبانهاى معروف آشنا نبودند ، بلكه آنها محتواى سخن را درك نمىكردند ، يعنى از نظر فكرى بسيار عقب مانده بودند
در اينكه اين دو كوه كجا بوده - همانند ساير جنبههاى تاريخى و جغرافيائى اين سرگذشت - در پايان بحث تفسيرى سخن خواهيم گفت .
در اين هنگام آن جمعيت كه از ناحيه دشمنان خونخوار و سرسختى بنام ياجوج و ماجوج در عذاب بودند ، مقدم ذو القرنين را كه داراى قدرت و امكانات عظيمى بود ، غنيمت شمردند ، دست به دامن او زدند و گفتند : اى ذو القرنين ! ياجوج و ماجوج در اين سرزمين فساد مىكنند ، آيا ممكن است ما هزينهاى در اختيار تو بگذاريم كه ميان ما و آنها سدى ايجاد كنى
اما ذو القرنين در پاسخ آنها چنين اظهار داشت كه آنچه را خدا در اختيار من گذارده ) از آنچه شما مىخواهيد بگذاريد ( بهتر است و نيازى به كمك مالى شما ندارم
مرا با نيروئى يارى كنيد ، تا ميان شما و اين دو قوم مفسد ، سد نيرومندى ايجاد كنم
سپس چنين دستور داد : قطعات بزرگ آهن براى من بياوريد
هنگامى كه قطعات آهن آماده شد ، دستور چيدن آنها را به روى يكديگر صادر كرد تا كاملا ميان دو كوه را پوشاند صدف در اينجا به معنى كناره كوه است ، و از اين تعبير روشن مىشود كه ميان دو كناره كوه شكافى بوده كه ياجوج و ماجوج از آن وارد مىشدند ، ذو القرنين تصميم داشت آن را پر كند .
به هر حال سومين دستور ذو القرنين اين بود كه به آنها گفت مواد آتشزا ) هيزم و مانند آن ( بياوريد و آنرا در دو طرف اين سد قرار دهيد ، و با وسائلى كه در اختيار داريد در آن آتش بدميد تا قطعات آهن را ، سرخ و گداخته كرد در حقيقت او مىخواست ، از اين طريق قطعات آهن را به يكديگر پيوند دهد و سد يكپارچهاى بسازد ، و با اين طرح عجيب ، همان كارى را كه امروز بوسيله جوشكارى انجام مىدهند انجام داد ، يعنى به قدرى حرارت به آهنها داده شد كه كمى نرم شدند و به هم جوش خوردند ! .
سرانجام آخرين دستور را چنين صادر كرد : گفت مس ذوب شده براى من بياوريد تا بروى اين سد بريزم
و به اين ترتيب مجموعه آن سد آهنين را با لايهاى از مس پوشانيد و آن را از نفوذ هوا و پوسيدن حفظ كرد !
بعضى از مفسران نيز گفتهاند كه در دانش امروز به اثبات رسيده كه اگر مقدارى مس به آهن اضافه كنند مقاومت آن را بسيار زيادتر مىكند ، ذو القرنين سازنده يكى از مهمترين و نيرومندترين سدها است ، سدى كه در آن بجاى آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شد ) و اگر مصالح ديگر در ساختمان آن نيز به كار رفته باشد تحت الشعاع اين فلزات بود ( و هدف او از ساختن اين سد كمك به گروهى مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم ياجوج و ماجوج بوده است .
-
ياجوج و ماجوج كيانند ؟در قرآن مجيد در دو سوره از ياجوج و ماجوج سخن به ميان آمده ، يكى در آيات مورد بحث و ديگر در سوره انبياء آيه 96 .
آيات قرآن به خوبى گواهى مىدهد كه اين دو نام متعلق به دو قبيله وحشى خونخوار بوده است كه مزاحمت شديدى براى ساكنان اطراف مركز سكونت خود داشتهاند .
در تورات در كتاب حزقيل فصل سى و هشتم و فصل سى و نهم ، و در كتاب رؤياى يوحنا فصل بيستم از آنها به عنوان گوگ و ماگوگ ياد شده است كه معرب آن ياجوج و ماجوج مىباشد .
به گفته مفسر بزرگ ، علامه طباطبائى در الميزان از مجموع گفتههاى تورات استفاده مىشود كه ماجوج يا ياجوج و ماجوج ، گروه يا گروههاى بزرگى بودند كه در دوردستترين نقطه شمال آسيا زندگى داشتند مردمى جنگجو و غارتگر بودند .
بعضى معتقدند اين دو كلمه عبرى است ، ولى در اصل از زبان يونانى به عبرى منتقل شده است و در زبان يونانى گاگ و ماگاگ تلفظ مىشده كه در ساير لغات اروپائى نيز به همين صورت انتقال يافته است .
دلائل فراوانى از تاريخ در دست است كه در منطقه شمال شرقى زمين در نواحى مغولستان در زمانهاى گذشته گوئى چشمه جوشانى از انسان وجود داشته ، مردم اين منطقه به سرعت زاد و ولد مىكردند ، و پس از كثرت و فزونى به سمت شرق ، يا جنوب سرازير مىشدند ، و همچون سيل روانى اين سرزمينها را زير پوشش خود قرار مىدادند ، و تدريجا در آنجا ساكن مىگشتند .
براى حركت سيلآساى اين اقوام ، دورانهاى مختلفى در تاريخ آمده است
كه يكى از آنها دوران هجوم اين قبائل وحشى در قرن چهارم ميلادى تحت زمامدارى آتيلا بود كه تمدن امپراطورى روم را از ميان بردند .
و دوران ديگر كه ضمنا آخرين دوران هجوم آنها محسوب مىشود در قرن دوازدهم ميلادى به سرپرستى چنگيز خان صورت گرفت كه بر ممالك اسلامى و عربى ، هجوم آوردند و بسيارى از شهرها از جمله بغداد را ويران نمودند .
در عصر كورش نيز هجومى از ناحيه آنها اتفاق افتاد كه در حدود سال پانصد قبل از ميلاد بود ، ولى در اين تاريخ ، حكومت متحد ماد و فارس به وجود آمد و اوضاع تغيير كرد و آسياى غربى از حملات اين قبائل آسوده شد .
به اين ترتيب نزديك به نظر مىرسد كه ياجوج و ماجوج از همين قبائل وحشى بودهاند كه مردم قفقاز به هنگام سفر كورش بزرگ به آن منطقه تقاضاى جلوگيرى از آنها را از وى نمودند ، و او نيز اقدام به كشيدن سد معروف ذو القرنين نمود .
پس کوروش کبير بنا به اسناد و شواهد تاريخي همان ذوالقرنين مي باشد
. مهرش افزون پيوسته ي ايران و ايرانش هميشه جاويد باد. درود بر روان پاکش
راستش من وبلاگمو نبستم مدیریت بلاگفا اونو بسته بود
تا امروز که دوباره رفتم ایمیلمو چک کنم دیدم آره بهم پاسورد جدید داده منم سریعا برگشتم
خوب اول از همه ایام محرم را به همه ی مسلمانان و آزاد دوستان و حسینیان تسلیت عرض میکنم
یه آپ توپ هم دارم که به عشقم برمی گرده
که خیلی دوستش دارم و برای اثبات هویت واقعیش به دنیا از هیچ کاری دریغ نمیکنم
خوب حتما فهمیدین که دارم درباره ی کوروش بزرگ (ذوالقرنین پیامبر) حرف میزنم خوب حالا در مورد
اقتصاد حکومت بزرگ هخامنشیان مطالبی که جمع کردم میزارم اینجا امیدوارم که خوشتون بیاد
هخامنشیان، یکی از سلسلههای پادشاهی در دوران پیش از اسلام بودند. داريوش اول، سومین پادشاه هخامنشی بود كه در دوران حكومت خود، سیاستهای اقتصادی متعددی را بهكار گرفت. بسياری از این سیاستها در دنيای آن روز، سياستهایی مترقی و بديع محسوب میشدند. همچنین ضعفهایی كه اين سياستها در كنترل تورم و بالا نگه داشتن قدرت خريد مردم داشت، در افول هخامنشیان موثر بود.
سیاست اقتصادی سلاطین هخامنشی
محدوده فرمانروایی هخامنشیان در زمان داریوش، به بیست ایالت یا ساتراپی تقسیم شد و در رأس هر ایالت، یک فرمانروا قرار گرفت. همچنین بهمنظور توسعة بازرگانی و ایجاد ارتباط بین ایالات و نیز برای تأمین هدفهای راهبردی، جادههای بزرگی ساخته شد که از آن جمله میتوان به جادهٔ شاهی اشاره نمود كه افسوس cephesel را به شوش متصل میکرد. این جاده از دجله و فرات میگذشت و طول آن نزدیک 2400 کیلومتر بود] جادهای دیگر، بابل را به هندوستان مربوط میکرد. داریوش هخامنشی، همچنین، شبکة جاسوسی وسیعی پدید آورد که کارهای ساتراپها و فرماندهان نظامی را زیر نظر میگرفت. به عقیدة امستد: «در میان پادشاهان باستانی، کمتر فرمانروایی مییابیم که مانند داریوش به این خوبی دریافته باشد که کامیابی یک ملت باید بر بنیاد اقتصاد سالم گذاشته شود
براساس این فکر منطقی، وی کوشید تا آنجا که ممکن است به جای پیمانهها و وزنهای گوناگون ملکداران، در سراسر شاهنشاهی پیمانهها و اوزان جدیدی معمول دارد. او برای هماهنگ کردن وزنهها، وزنة جدیدی به نام کرشه و پیمانة جدیدی به نام پیمانة شاه برقرار کرد. از وزنههایی که در گنجینة تخت جمشید، کرمان و جاهای دیگر پیدا شده، معلوم میشود که وزنهها به شکل هرم کوچکی بوده که یکی از آنها وزنش کمتر از 22 پوند یعنی صد و بیست کرشه است. وزنهها، ظاهراً، پس از چندی در سراسر کشور تعمیم یافت. امستد مینویسد: « جالب است که در آن سر دیگر شاهنشاهی در « الفانتین» در مرز جنوبی مصر، سربازان مزدور یهودی وام خود را از روی سنگ (وزنه) شاه میپرداختند. کوچکترین وزنه، هلور یا حبه بود. ده هلور یک چارک میشد، چهار چارک یک شکل و ده شکل، یک کرشه بود (یک شکل تقریباً معادل یک دلار است.)
سکههای داریوش از طلای ناب و به نام خود او داریک نامیده میشد. ضرب سکة طلا مخصوص شاهنشاه بود و شهربانها میتوانستند برای انجام مخارج سکة نقره بزنند. کارشاه یا کرشه، هم واحد پول و هم واحد وزن بود وهر سکة طلا معادل 30 سکة نقره ارزش داشت و یک سکة نقره با بیست سکة مس برابر بود. ارزش مسکوکات، با گذشت زمان نقصان یافت؛ بهطوری که اگر در دوران کهن مزد یک کارگر در ماه یک « شکل» بود، با این وجه میتوانست ضروریات زندگی خود را تأمین کند، ولی در دورههای اخیر حکومت هخامنشی، ارزش پول کم شده بود و قوة خرید طبقات پایین اجتماع بیش از پیش کاهش یافته بود. تاکنون راجع به طرز تولید یعنی وسایلی که مردم آن روزگار برای تولید مایحتاج خود، از قبیل خوراک، پوشاک، منزل، سوخت و دیگر ضروریات زندگی به کار میبردند تحقیق کافی نشده است؛ آنچه مسلم است نیروهای تولیدی و افزارهای کار دراین روزگار سخت ابتدایی بود و چیزهایی شبیه بیل و کلنگ و خیش در فعالیتهای تولیدی کشاورزی مورد استفاده قرار میگرفت.
تجارت و نظام دستمزد
بهموجب الواح گلی تخت جمشید، دستمزد کارگران قصور و سایر کارکنان را قسمتی به پول و قسمت دیگر را به جنس پرداخت میکردند. در بابل، قبل از استقرار حکومت هخامنشیان، مسکوک نقره، سربی، و مسی بین مردم کمابیش رواج داشت. بهطوری که از وندیداد و سایر منابع بر میآید، در ایران کهن دادوستد بیشتر با جنس صورت میگرفته است، بهطور مثال؛ در فقرة 43 دستمزد پزشکی که بیماری درمان کند، چنین تعیین شده است: «بزرگ زاده را درمان کنند به ارزش بهترین ستور، بهترین ستور را درمان کند به ارزش پست ترین ستور، ستور پست ترین را درمان کنند به ارزش یک پاره گوشت.» در تورات نیز از معامله و مبادله با نقره و کالا هر دو سخن رفته است. بهطوری که در باب بیست و سوم از صفر پیدایش نوشته شده است: « پس از آنکه ساره زن ابراهیم در سن 127 سالگی در کنعان درگذشت… ابراهیم در آنجا سرزمینی برگزید و 450 مثقال سیم با ترازو سنجید و آن زمین را خرید و ساره را به خاک سپرد.»
معمولاً درکشورهای مختلف باستانی، کالا و جنسی که بیشتر مورد نیاز عمومیبود، وسیلة داد و ستد قرا میگرفت؛ ولی پس از روی کارآمدن حکومت هخامنشی و تثبیت اوضاع اقتصادی در عصر داریوش، دربیشتر نقاط امپراتوری سکه وسیلة مبادله گردید و اندکاندک بانکها نقش مهمیدر فعالیتهای اقتصادی ایفا کردند. دکتر گیرشمن از یک بانکدار یهودی در قرن هفتم ق. م. نام میبرد که « امور رهنی» اعتبار متحرک و امانات را انجام میداد و سرمایة آن در مورد منازل، مزارع، غلامان، چهارپایان، کشتیهای مختص حمل مال التجاره به کار میرفت. این بانک از عملیات مربوط به حساب جاری و استعمال چک اطلاع داشت. بانک دیگری متعلق به موراشی… وجه مال التجاره را اخذ میکرد. قنوات را حفر مینمود و آب را به کشاورزان میفروخت…» ظهور بانکهای خصوصی، یکی از پدیدههای جالب اقتصادی در این دوره است. امستد مینویسد که کار وام دادن در دست پرستشگاهها بود که تنها واحد بزرگ اقتصادی بودند. وامهای کشاورزی ظاهراً بدون بهره بود ولی قید میکردند که اگر وام سر خرمن پس داده نشود صدی 25 بر آن افزوده شود. در وامهای غیر کشاورزی نرخ بهره صدی بیست بود. اگر وام گیرنده شخص معتبری نبود جریمه ای سخت (در صورتی که وام در سر موعد پرداخت نمیشد) به آن افزوده میشد. یادداشت قرضه را ممکن بود شخص دیگری پشتنویسی کند که در صورت کوتاهی مدیون، او پاسخگو باشد. در مورد اشخاص غیر معتبر، معمولاً وامدهنده، یک خانه یا یک تکه زمین را بهعنوان گروگان میگرفت. در این موارد، اجارهای برای گروگان و بهرهای برای پول منظور نمیشد. اگر بدهکار در پرداخت کوتاهی میکرد، بستانکار گروگان را به چنگ آورده بود. وامهای دیگری بود که هم گرو و هم بهره میخواستند و قید میکردند: « هرچه که در شهر و بیرون شهر از آن اوست، گرو است.» در وامهایی که به قصد کارگشایی به بستگان و دوستان داده میشد، نه بهره و نه گرویی مطالبه میشد. پرداخت وام به قسط نیز معمول بود. امستد مینویسد: «هر چه بیشتر این سندها را بررسی کنیم بیشتر متوجه میشویم که در این دوره اعتبار تا چه اندازه زیاد به کار رفته است. زمین و ملک و خانه و چهار پایان، حتی بردگان نسیه خریده میشدند. با مطالعة مدارک به این فکر میافتیم که بالا رفتن غیر عادی قیمتها شاید تا اندازه ای بستگی به آن چیزی دارد که امروز تورم اعتبار میخوانیم. وقتی که میبینیم که قسط آخری یک کشتزار را نوة خریدار اولی پرداخت مینماید، در مییابیم که خرید به قسط شاید همان دشواریهایی را پیش آورد که درآخرین دورة رکود بازار در آمریکا دست داد.» نرخ ربح در بعضی از ممالک شاهنشاهی سرسام آور بود. از مدارکی که در کاوشهای اخیر به دست آمده، چنین استنباط میشود که بانک برادران موراشی پول را به نرخ صدی چهل قرض میداده است.
از مدارک و اسناد گرانبهایی که به دست آمده بهخوبی پیداست که از اواخر دورة داریوش به بعد، سلاطین هخامنشی فقط در اندیشة گردآوری مالیات و انباشتن شمشهای زر و سیم در گنجینههای خود بودند. آنها از سیاست توأم با نرمش و گذشت کوروش پیروی نمیکردند و مطلقاً در فکر بهبود حیات اقتصادی کشاورزان و دیگر طبقات زحمتکش نبودند. در حالی که هزینة خوراک و پوشاک و مسکن و دیگر ضروریات زندگی از اواخر عهد داریوش قوس صعودی طی میکرد، درآمد و مزد طبقات مثمر و فعال جامعه همچنان ثابت بود و به این ترتیب روزبهروز از قوة خرید اکثریت کاسته میشد. بدون تردید اگرسلاطین هخامنشی پولهای کلانی را که به نام مالیات از ملل خاورمیانه گرفته بودند، در راه عمران و آبادی و کمک به طبقات فعال جامعه به مصرف میرسانیدند، مؤدیان مالیاتی مجبور نمیشدند با نرخ صدی چهل از بانکداران پول قرض کنند. ادامةهمین سیاست غلط اقتصادی به شورش و قیام بابل و مصر د دیگر کشورهای خاورمیانه منتهی شد و زمینه را برای پیروزی سیاست اسکندر فراهم گردانید. داریوش سوم پس از نبرد «گوگمل» گفته بود: « بگذار این ملت حریص (مقدونی و یونانی) که از دیرگاهی تشنة خزاین من است در طلا تا گلو فرو رود.» اگر داریوش سوم و پادشاهان پیش از او به جای گرآؤری شمشهای طلا در خزانههای شوش، تخت جمشید، پاسارگاد، دمشق و هگمتانه، و ظلم و ستم بر ملل تابع، از سیاست ارفاق آمیز کورش پیروی میکردند، اسکندر فکر تجاوز به خاک ایران را بهه خود راه نمیداد. بهطوری که از کتیبههای میخی مکشوفه بر میآید، حکومت هخامنشی از دورة داریوش به بعد، اخذ مالیات و خراج نواحی مختلف کشور را به مقاطعهکارانی نظیر آگیی و پسران و موراشو و پسران و عده ای دیگر واگذار میکرد و این مقاطعهکاران، خراج هر محل را به پول نقره گرد میآوردند و به خزانة شاهی تحویل میدادند.
كاستیهای سیاستهای اقتصادی هخامنشیان
اصلاحات پول داریوش در سراسر کشور عملی نشد. بلکه در جاهای دور افتاده و مرزی، دادو ستد، مانند روزگاران پیش با جنس، انجام میگرفت. گاه پیشه ورانی که در ساختمانهای شاه کار میکردند، با آنکه مزد آنها با پول حساب میشد، حق خود را با جنس میگرفتند. آنچه مسلم است رواج سکههایی با وزن و عیار معین برای طبقة بازرگان بسیار سودمند بود ولی فرمانروایان مناطق مختلف برای نشان دادن استقلال محلی و فئودالی همواره مایل بودند که خودشان سکه بزنند. ارزش فلزهای گرانبها و سکههای محلی را با سکههای رایج داریوش میسنجیدند و این ارزش گذاری غالباً به زیان مالیاتدهندگان و ملل تابعه پایان مییافت، یعنی خزانه، پولهای مالیاتی را با ارزش اظهار شده نمیپذیرفت بلکه آنها را مورد آزمایش قرار میداد و برحسب اینکه سیم ناب یا سفید، سیم درجه دو وسیم درجه سه باشد، ارزش آنها را معین میکرد. در دورة سلطنت داریوش، از برکت تمرکز و امنیت نسبی، داد و ستد و فعالیتهای اقتصادی درسراسر شاهنشاهی گسترش یافت. بانکداران به تقاضای اشخاص وام میدادند. مهمترین خانوادة بانکدار بابل خانوادة « اگیبی» (اژیبی) است که اصلاً یهودی بودند و بنیانگذار این بانک شخصی به نام « یعقوب» بود «مردوک نصیرابال» یکی از افراد سرشناس این خانواده برای داد و ستد به دو تن وام میدهد، با این قید که هرسودی که به سیم ببرند نیمیبرای او باشد. از دورة داریوش مداخلة دولت در امور اقتصادی و میزان مالیتها بتدریج فزونی میگرفت. سطح قیمتها که در آغاز شاهنشاهی بکندی و آرام بالا میرفت، از آغاز پادشاهی داریوش بسرعت رو به افزایش نهاد و همین بالا رفتن قیمتها و پایین آمدن قدرت خرید مردم، به از هم پاشیدگی اقتصادی حکومت هخامنشی در دورههای بعد کمک فراوان نمود. بهطوری که اشاره شد در دورة کورش و کمبوجیه قاعدة ثابتی دربارة پرداخت مالیات وجود نداشت و فقط ملل تابعه پیشکشهایی به پادشاه تقدیم میکردند ولی از دورة داریوش حصة مالیاتی هر یک از ملل تابع مشخص گردید. به همین مناسبت، هرودت مینویسد که ایرانیان آن روز « داریوش را کاسب (خرده فروش)، کمبوجیه را مستبد و کورش را پدر میخواندند.» زیرا اولی در همه چیز چانه میزد، دومیخشن و بیقید بود و سومیاخلاقی ملایم داشت و خدمتگزار خلق بود.
پس از آنکه حوزة قدرت هخامنشیان وسعت گرفت، کم کم، پارسیان یعنی قوم فرمانروا از پرداخت باج معاف گردیدند، ولی به عوارض مالیاتی ملل تابعه، از دورة داریوش به بعد افزوده شد. به باج شهرستان پهناور ماد که به 450 قنطار برآورد شده بود، صد هزار گوسفند و پنجاه هزار اسب نسائی (برای شاه) افزودند. شوش و سرزمین کاشیها 300 قنطار میپرداختند. ارمنستان تا سرزمین کنار دریای سیاه 400. این شهرستانها سالیانه 20 هزار کره اسب نسائی برای مهرگان نزد شاه میفرستادند. همچنین سایر شهرستانها بر حسب وسعت و قدرت اقتصادی مالیات خود را میپرداختند. به طوری که اگرمالیاتهای سنگین آن دوره را مورد مطالعه قرار دهیم به این نتیجه میرسیم که از شهرستانهای مختلف همواره نهری از سیم به مرکز امپراتوری روان بود که هرودت مبلغ آن را به 9880 «قنطار اوبویی» به شمارآورد. به عقیدة امستد: «حساب کردن آن مبلغ به پول کنونی تا حدی غیر ممکن است ولی اگر آن را پیرامون 20 میلیون دلار بگیریم و ارزش خرید آن را چند برابر بیشتر، میتوانیم تصوری از ثروت پادشاه پارسی به دست آوریم. معمولاً این زر و سیمها را میگداختند و آنها را بهصورت شمش درمیآوردند و قسمت ناچیزی از آن را سکه میزدند و آن سکه ها را برای خرید سربازان و یا سیاستمداران بیگانه مصرف میکردند.»
چون مالیاتهای سنگین را از زر و سیم میگرفتند، عدة کثیری از ملکداران که قادر به پرداخت باج نبودند ناچار برای تهیة سیم و زر املاک خود را نزد وام دهندگان به گروگان میدادند. ادامة این سیاست از طرف سلاطین و زمامداران حکومت هخامنشی، به عقیدة امستد، موجب پیدا شدن تورم و بالا رفتن قیمتها و فقر مردم زیر دست گردید. یک سند مالیاتی در خزانة تخت جمشید پیدا شده که حاوی بقایای مالیاتی بانویی است که قسمتی از مالیات خود را پرداخت کرده است. بهموجب این سند، تتمة آن را داده و مفاصا حساب گرفته است… از مفاد این لوحه میتوان دریافت که سکه با قطعات نقره که پرداخت شده، سه درجه یا بیشتر بوده، و این درجه بندی برحسب خالص بودن یا خالص نبودن نقره بوده است که پس از محک به نقرة خالص احتساب و به پای بدهی مؤدی مالیاتی محسوب و سند صادر میگردیده است، و این اختلاف در عیار مسکوک شاید بهواسطة این بوده است که کشورها و استانهای تابعه حق داشتند سکه بزنند و سکههای هر محلی عیاری دیگر داشته است.
استقرار شاهنشاهی هخامنشیان در سراسر آسیای غربی و پایان دادن به قدرت فئودالها و سلاطین این منطقه، تمرکز بیسابقه ای به وجود آورد که عامل مهمیدر پیشرفت فعالیتهای تجاری و بازرگانی بود. علاوه بر این، سیاست اقتصادی داریوش و سعی او در تأمین راهها و واسایل ارتباطی و دخول مقیاسها و وزنههای جدید و رواج سکه و پول واحد در اقطار شاهنشاهی و نظارت دولت در امور اقتصادی، تحرک و جنبش بیسابقه ای در امور تجارت و بازرگانی ایجاد کرد. گیرشمن مینویسد: ((با توسعة تجارت جهانی، سطح زندگی به طور محسوسی در ایران عهد هخامنشی بالا میرفت و مخصوصاً در بابل، به قول اقتصادیون، سطح زندگی بالاتر از یونان بود… روابط تجارتی بین نواحیی که سابقاً وجود ناشت (مثلا بین بابل و یونان) ایجاد شد و توسعه یافت… اروپای جنوبی داخل در روابط اقتصادی با آسیای غربی گردید. سابقاً تجارت مستقیم از حدودی که در هزارة دوم ق. م. صورت میگرفت بندرت تجاوز مینمود. در زمان هخامنشیان بر اثر مسکوکات هم تجارت بری و هم تجارت بحری به نواحی بعید کشیده شد. این عهد، از جهت یک سلسله مسافرتها و اکتشافات بزرگ، شایان توجه است. چنانکه دیده ایم اسکیلاکس از مردم کاریاندا به امر داریوش به مسافرتی اقدام کرد که دو سال و نیم طول کشید و از دهانة رود سند تا مصر سفر کرد. یک فرمانده ایرانی به نام ستاسپه درقرن 5. م. با کشتی تا ماورای ستونهای هرکول (جبلالطارق) پیش راند ملاحان یونانی. فنیقی و عرب ارتباط بین هند، خلیج فارس، بابل، مصر و بنادر بحرالروم را تأمین میکردند. تجارت جهانی بیش از پیش به نقاط دورتر کشانیده میشد و تا نواحی « دانوب» و «رن» رسیده بود و سکههای مکشوف، که در گنجینه ها موجود است، وسعت آن را نشان میدهد. حتی هندوستان و سراندیب در این عهد ادویه و پوستها و نباتات معطر و فلفل صادر میکردند. خمرههایی که در آنها شراب، روغن، دارو و عسل حمل میشد، و دلیل روباط تجارتی با غرب است، در خود ایران به دست آمده است. اشیاء مفرغی، ظروف، لوازم سفر، وسایل آرایش و مخصوصاً قزنقفلی شعبة دیگرمبادلات آن عهد را تشکیل میدهد. اجناس تجملی متعدد و فراوان بود. حجم تجارت درقرنهای ششم و پنجم ق. م بیش از پیش افزایش یافت. مبادلات بیشتر از محصولاتی بود که مورد استعمال روزانه بود و لوازم خانه و البسه در دسترس همة طبقات قرار میگرفت. پارسیان که در آغاز امر تجارت را کاری پست و بازار را کانون فریب و دروغ میشمردند، به حکم تاریخ، پس از آنکه زمام سیاست و اقتصاد دنیای قدیم را در دست گرفتند به تجارت و بازرگانی پرداختند. به گفتة گزنفون: «پارسیان و مردمانی که تابع ایشانند امروز احترامشان به خدایان و والدین و انصافشان دربارة خلق و دشمنانشان درموقع جنگ خیلی کمتر از آن است که در سابق بود. حالا گناهکاران را مجبور میکنند که طلا داده مجازت خود را بخرند.»
یکی از اقدامات جالب داریوش که ارزش اقتصادی و راهبردی دارد، حفر کانال سوئز است. وی دربارة این اقدام شگرف در کتیبة کانال مینویسد: « من پارسی هستم، به همراهی پارسیان مصر را گشودم، امر کردم این کانال را بکنند…» ترعه ای که داریوش حفر کرد، با ترعة کنونی که در سال 1869 توسط مون فردینالد دولسیس حفر و به اتمام رسید، کمیاختلاف دارد؛ زیرا ترعة کنونی از « پرت سعید» شروع و به خلیج «سوئز» منتهی میگردد. ولی ترعة داریوش کبیر از قدری بالاتر از «بوباستیس» شروع و به رود نیل متصل و پس از عبور از وادی «تومیلیت» در نزدیکی سوئز به دریای سرخ ملحق میگردیده است.
راوندی، مرتضی. تاریخ اجتماعی ایران. جلد اول، تهران، امیر کبیر، 1354
خیلی وقته که آپ نکردم و به شما عزیزان سری نزدم شما به بزرگیه خودتون ببخشید
راستش تو این چند وقته خیلی اتفاقا افتاده که شاید دیگه از اون ممد هندسامه باحال و سر حال
دیگه خبری نباشه خوب دیگه رو به موتیم همه چیز با ضریب ۴ داره اتفاق میوفته بد جوری حالم
گرفتست به این میگن یه روزه تولد عالی !!!! امروز نیست ۱۴ آبانه ولی دیگه خوب.................
بگذریم راستش یه مطلب باحال دارم که شاید خوندنو نوشتنش برا خودمم خوب باشه
وقتی همه مدرن میشوند
گاو ماما میکرد،سگ واق واق میکردو همه با هم فریاد میزدند حسنک کجایی؟؟؟
شب شده بود ولی حسنک نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر
رفته وشلوار جین و تی شرت تنگ میپوشد.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به
موهای خود ژل میزند.
موهای حسنک دیگر مثله قبل نیست چون به موهای خود گلت میزند.دیروز که حسنک با کبری چت
میکرد.کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.او تصمیم داشت حسنک را ول کند و دیگر با او چت نکند
چون او با پتروس چت میکرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود وچت میکرد.پتروس دید که
سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود. او نمیدانست که سد تا چند لحظه
دیگر میشکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود
ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریز علی سردش بود ودلش نمیخواست لباسش
را در آورد. ریز علی چراغ قوه داشت ولی حوصله ی دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و
منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.
ام ریز علی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثله همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب
خانم همسر ریز علی مهمان نا خوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد،اما گوشت ندارد،او کلاس بالای دارد او فامیل های پولداری دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغگو گله ندارد
چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد .
به همین دلیل است که عشق و عاشقی حال و هوای قدیم را ندارد.
---------------------------------------------------------------------------------------
خوب دیدین که با اینکه تا حدودی طنز بود ولی حرفای زیادی توش بود
حالا که نمیخواین کادو بدین اشکالی نداره ولی حداقل یه نظر بدین
تولدم مبارک
” گدايان خيابان دهلي نو،
قايقرانان مالزي،
اشراف زادگان قصر بوكينگهام،
كارگران كارخانه هاي ديترويت و شما (هر كه و در هر جا كه مي خواهيد باشيد)
سلولهاي همانند و جداناپذير تن واحد بشريت هستيد“........
- (دکتر وین دایر)
” ابراهيم چه كرد؟ او نه بسيار زود و نه بسيار دير آمد. او سوار بر الاغ شد و راه را به آرامي تا پاي كوه همراه با فرزندش طي كرد. در تمام مدت راه، او از ايمان برخوردار بود. او معتقد بود كه خداوند فرزندش را از او نخواهد خواست و حال آنكه او مي خواست كه اگر خواسته خقيقتا اين باشد، فرزندش را ارزاني كند... اگر خداوند كه فرزند او را از او خواسته بود در لحظه ي بعد از اين خواسته، عقب نشيني كند، او باز هم فرمان جديدش را اطاعت خواهد كرد. زيرا او يك مطيع فرمان خدا بود. او در برابر خدا بي اراده بود. او از كوه بالا رفت، حتا در آن لحظه وقتي چاقو درخشيد او معتقد بود كه خداوند فرزند او را نخواهد خواست. و خدا نخواست كه اسماعيل بميرد ... محققا او از اين نتيجه شگفت زده بود، اما به واسطه ي اين حركت، او به موضع اصلي خويش رسيد و بنابراين اسماعيل را با شادماني و خرسندي بيش از وهله ي اول دريافت كرد. عشق را بايد دوباره يافت. بياييد پيشتر رويم، بگذاريم اسماعيل واقعا قرباني شود. اگر چنين ميشد چه اتفاقي براي ابراهيم مي افتاد؟ ابراهيم از ايمان برخوردار بود. ايمان او اينگونه نبود كه بايد زماني در روز واپسين خرسند و شاد باشد، بلكه اين بود كه او بايد به خوشبختي و شاديِ خجسته و مباركي در همين جهان دست يابد. خداوند مي توانست به او اسماعيلي نو و تازه عطا كند، و قرباني را حياتي نوين بخشد. ... آري، اي كاش ابراهيم لحظه اي كه پاي خود را بر پشت الاغ نهاد، به خود گفته بود: اينك، اسماعيل از بين رفته است، چه او را در خانه همين جا قرباني كنم چه در راه طولاني به روم و او را در آنجا قرباني كنم هيچ تفاوتي نمي كند مي توانم او را همين جا قرباني كنم. در اينصورت، من ديگر به ابراهيم نيازمند نبودم، و حال آنكه اينك در مقابل نام او هفت بار و در مقابل عملش، هفتاد بار تعظيم مي كنم...“ ... ترس و لرز اثر كي ير كگا آرد
اسماعيل دوم با اسماعيل اول تفاوت داشت. اسماعيل دوم تازه تر بود. دنيا ما رو تازه تر مي خواد. تازه باشيم... ابراهيم دوم هم بعد از اين آزمايش ابراهيم تازه تر و شادتري شد. عده ي زيادي ميگن فلسفه ي اين امتحان چيست؟ اينو بايد از خودِ اين بزرگان پرسيد. اما من يك چيز رو مي دونم. تو اون سه روز و نيمي كه ابراهيم و اسماعيل در راه بودند سوار بر الاغ تا به كوه برسند خيلي ها از عشقِ ابراهيم و اسماعيل جدا مي شن. دور ميشن و ترسو مي مونن. ترس و لرز از آنِ كسيست كه مي ترسه در مسير آرزوهاش گام برداره. اين ترس از اعتماد نكردن به خدا مياد. نبايد به بخشندگي كسي كه بما قلب داده شك كرد. نبايد فكر كرد كه خدا بديِ ما رو مي خواد. او مهربانه. مثل مامانمون. مثل بابامون. مثل همسرمون. مثل داداشمون. مثل خواهرمون.
زندگي ابراهيم به همه ثابت مي كنه كه خدا براي انسانهايي كه به دنبال آرزوشون و خوابشون مي رن، هميشه ”فرصتهاي بهتر از قبل“ و ”نشانه هاي بزرگتر“ خلق مي كنه.
ابراهيم مي دانست كه خدا از او خون اسماعيل رو نمي خواد. اين حرف بزرگيست. خدا رنج را و خون دل خوردن را براي ما نمي خواد. اگه در رنجيم، حتما از آرزو و خواب خود دوريم... بريم به همون سمت.... محكم ... و با اعتماد به خدا.... او ما را شادتر دوست داره....
اما جوونها معمولا فكر مي كنن كه ديگه چشمه ي محبت پيدا نمي كنن و به همين دليله با يه ناكامي، خودشون رو تنها مي بينن. در حاليكه چشمه هاي محبت يكي و دو تا نيستن. بعدا آدم متوجه ميشه كه آدم ميتونه دايره ي دوست داشتنش رو از يه نفر ِ تنها بزرگتر كنه و هزاران نفر رو دوست داشته باشه.
۶راه حل براي دلشكستگي:
احساست رو بگو
با كسي كه بهش اعتماد داري احساست رو بگو. اين آدم مي تونه مادرت باشه، خواهر، برادر، پدر يا يه دوست و فاميل دور باشه. اما سعي كن حتما آدمي باشه كه ميشناسيش يا بهش اعتماد داري. مي تونه با تلفن باشه، با نامه باشه يا رو در رو. دلت رو خالي كن و اگه خواستي پيشش گريه كن. با دوستت برو سينما، رستوران يا پارك و بذار اونم برات حرف بزنه. اين «با هم بودن» خيلي ارزشش بيشتر از حرفاييه كه بين تون رد و بدل ميشه. خيلي به نصيحت هاي دوستت سخت نگير. او داره سعي مي كنه آرومت كنه. اگه غلط ميگه تو ببخشش و سعي كن عمق ِ دلش رو ببيني. داره پا به پات مياد كه كمك باشه.
خيلي بخواب و غذاي خوب و شيرين بخور
خواب مرهم ِ خوبي براي سرماخوردگي، مسموميت غذايي و بيماريهاي ديگس. همينطور براي بيماريهاي فكري خوبه. خواب و غذاي شيرين مثل خرما يا عسل براي دلشكستگي خوبه. تلويزيون كمتر نگاه كن و تجسمت رو با نمايشهاي راديويي (مثل راديو جوان، فرهنگ ...) ترميم كن. شبها اين نمايشنامه ها رو بشنو و از تجسمشون لذت ببر.
خاطرات خوبت رو بنويس
هر كسي زير اعماق ِ خاطرات منفيش، در اعماق غمش مي تونه ماهي هاي شاد صيد كنه... درست مثل يه ماهيگير، خاطرات ِ شاد صيد كنه... «بــــايد» سعي كني كه صيد كني. آهاي ماهيگير! بشين كنار ِ يه دفتر ِ قشنگ و فكر كن تا يه خاطره ي شاد به قلابت چنگ بزنه. بعد اونو با يه خودكار خوب بنويس.
خودت رو سرگرم كن
بعضي وقتا ممكنه آدم غمي نداشته باشه ولي بخاطر اينكه عادت كرده به حالتي كه ابروها رو بالا بده و اشك بريزه و شعر بخونه، اين كار رو هي تكرار كنه. اولا خيالت راحت كه يه روز از اين كار خسته ميشي و خودت از غصه خوردن حالت به هم مي خوره. ثانيا سعس كن خودت رو سرگرم كني. به چيزايي كه بايد اتفاق ميفتاد و نيفتاده فكر نكن. تو فلسفه ي ذن جمله ي معروفي هست: «Chop Wood, Carry Water يعني از چاه آب بكش و هيزم بشكن.» اين يعني وقتي داري فكر مي كني كه هدف ِ زندگيت رو پيدا كني نبايد دست از همه چي بكشي. آدم توي «راهها» فكر مي كنه و به فكر كردن تشويق ميشه. وقتي وايسي، فكر هم مي ايسته.
كارهايي بكن كه زود نتيجه ميده. مثل كاردستي. موسيقي. ساختن سايت اينترنتي. كوهنوردي و ... . بذار دور و برت رو موفقيتهاي كوچولو كوچولو پر كنه. به فكر انتقام و ... هم نباش. خيلي سخت نگير. شايد اونم تو تنگنا بوده. اونم از اينكه تو رو به اين خوبي از دست داده ناراحته. اگه اون آدم ِ سرنوشتت باشه مطمئن باش كه روزي بر مي گرده. اگر هم نباشه كه مطمئن باش تا آخر ِ عمرش ازت به احترام ياد مي كنه.
به خودت مهلت بده
قبول كن كه زمان مي گذره تا بتوني نكات مهمي رو بفهمي. بايد صبر كني تا اين شوك رو رد كني. تو شجاعي، كسي كه عاشق ميشه حتما شجاعه. حتما مي توني اين موج ِ دل شكستكي رو رد كني. اما به خودت مهلت بده. مثل حل كردن ِ يه مسأله، اينم زمان مي بره.
به غول نفرت اجازه نده خونه هاي حافظه ات رو كيپ كنه. تو داري صيقل مي خوري و داري ظريفتر و قشنگتر ميشي. عاشق ِ دل شكسته، خدا شخصا داره روحت رو تراش ميده تا يه شاهكار ازت بساز. دوستت داره. دوستت داره. دوستت داره ...

